يادداشتهاي يك رهگذر

 

سیزده بدر

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم


خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحب نظرم

من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ معشوقه‌ خود می‌گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم ...

« محمّد حسین بهجت تبریزی (شهریار ) »

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ - علي

کتیبه

فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
2
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت : باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان ! او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود بی مهتاب

#مهدی اخوان ثالث#

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳٩٠ - علي

دعا

یارب  تو مــرا  به  عزت  عشق           ازعشق  رسان به  غایت عشق

ازچشمه ی   عــــشق ده  مرا آب            لب تشنه ی آب عشق  دریاب

مســــت ازمی جام  عشق   سازم           کن درره عشق  سرفرازم

یک عده فروبه خـــــــویش کامی           دورازره حق به باطل حامی

گویند  زعــــــــشق  دیده  بردوز           لیلی  مطــــلب  وفا  میــندوز

یارب  تو  مــرا  ازین  مـــلالت            برهان که رهم من ازخجالت

ازعمرمن آنــــچه مانده برجای          برگیــــروبه عمر  لیلی افزای

خـــــــواهم که ززمره مـــــوالی          جایم نبود به  عمـــــــر خالی

جان  و دل من  فــــــدای  او باد          اندرســـر من هــوای  او  باد

جـــــان  در تن  من  بدون لیلی           باالله  که  بود  به مــن  طفیلی

بی لیلی وجود خــــــود نخواهم          درکعبه  ورود  خود  نخواهم

یارب به طفیل خــــــانه ی خود           باعظـــمت  جاودانه ی  خود

در سایه  عـــــــشق  ده  پناهم            واکن  به  حریم  عشق  راهم

درکعبه ی عشــــــق ده گذارم             تا اینــکه  در او  نماز  آرم

این حاجت من زخود رها کن            لیلی  مرا ز من  رضا   کن

«نظامی»

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۸ - علي

درد بی کسی

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی …

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی

کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم

دردم ، درد “بی کسی” است

 

«دکتر علی شریعتی»

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۸ - علي

تنفر

آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۸ - علي

شیطنت عشق

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید شاید هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن.

دکتر علی شریعتی

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸٧ - علي

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک! هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند.

«مهدی اخوان ثالث»

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٧ - علي

 

و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد ،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        یکشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٧ - علي

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایه ی مژگان من

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هر کسی را تو نمی انگاشتم

آه ای با جان من آمیخته

بستر رگهام را سیلاب تو

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

عشق دیگر نیست این ،این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم ، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیراهنم

آه می خواهم که بشکافم زهم

شادیم یکدم بیالاید به غم

آه، می خواهم که بر خیزم زجای

همچو ابری اشک ریزم های های

ای نفس هایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته

این همه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی

«فروغ فرخزاد»

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧ - علي

بی وفایی

یار با ما بی وفایی می کند              بیگناه از من جدایی میکند

 

شمع جانم را بکشت آن بی وفا          جای دیگر روشنایی میکند

 

میکند با خویش خود بیگانگی                 با غریبان آشنایی میکند

 

جو فروش است آن نگار سنگدل           با من او گندم نمایی میکند

 

یار من اوباش و قلاشست و رند          بر من او خود پارسایی میکند

 

ای مسلمانان به فریادم رسید              کان فلانی بی وفایی میکند

 

کشتی عمرم شکست از غمش           از من مسکین جدایی میکند

 

آنچه با من میکند اندر زمان                        آفت دور سمایی میکند

 

سعدی شیرین سخن در راه عشق        از لبش بوسی گدایی میکند

«سعدی»

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        چهارشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٧ - علي