داستان عشق ما
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٥  کلمات کلیدی: مهدی اخوان ثالث ، کاشکی سر بشکند، پا بشکند، دل نشکند

باز دیشب حالت من حالتی جانکاه بود
تا سحرسودای دل با ناله بود و آه بود
چشم، شوق گریه در سر داشت، من نگذاشتم
ور نه از طوفان روح من خدا آگاه بود
صحبت از ما بود و من در پرده کردم شکوه ها
شرم، رهزن شد والا ّ اشک من در راه بود

آری ای دیر آشنای سنگدل...... من

گفت و گو بود از تو اما مبهم و کوتاه بود
کاشکی سر بشکند، پا بشکند، دل نشکند
سرگذشت دل شکستن بود و بس جانکاه بود

ابر نوروزی خوش آمد می کند اشک مرا

این خشونت ز آسمان بیوقت و نادلخواه بود
سوختم از آتشت، خاکسترم بر باد رفت
داستان عشق ما کوتاه و بس کوتاه بود

....

               
«مهدی اخوان ثالث»


 
در جستجوی پدر
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٦  کلمات کلیدی: محمد حسین شهریار ، در جستجوی پدر

دلتنگ غروبــــی خفه  بیــــرون زدم از در

در دست گرفته مچ دست پســـــــــــرم را

یا رب، به چـــــه سنگی زنم از دست غریبی

این کلهء پوک و ســـرو مغز پکـــــــرم را

هم دروطنم بار غریبـــــــــی به سرودوش

کوهی است که خواهـــــد بشکاند کمرم را

من مرغ خوش آواز و همه عمــــر به پرواز

چون شدکه شکستند چنین بال و پـرم را

رفتم که به کوی پــــــدر و مسکن مالوف

تسکین دهـــم آلام دل جـــــان بسـرم  را

گفتم به ســـــر راه همان خــــانه ومکتب

تکـــــــرار کنم  درس سنین صغـــــرم را

گرخــــــود نتوانست زدودن غمم از دل

زان منظـــــره باری بنـــوازد نظـــــرم را

کانون پـــــــــدر جویم و گهوارهء  مادر

کان گهــــــــرم  یابم و مهـــــد پدرم  را

با یـــــاد طفولیت و نشخوار جوانـــــــی

می رفتم و مشغــــــول جویــدن جگرم را

پیچیـــدم ازان کوچهء  مانوس که در کام

باز آورد آن لـــذت شیـــــر وشکــــرم را

 افسوس که کانــــــون پـدر نیز  فروکشت

از آتش دل باقـــــــتی بــــرق وشررم را

چون بقعهء اموات فضـــــایی همه خاموش

اخطار کنان منــــــزل خوف و خطــرم را

درها همــــه بسته است و به رخ گرد نشسته

یعنی نزنــــــــی در که نیــــابی اثرم را

در گرد و غبــــــار سر آن کوی نخواندم

جز سرزنش عمر هـــــــــــوا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشت ازیــن پیش

کی پاس مرا دارد و زین پس پســـــرم را

 ای داد که از آن همه یار و سر وهمســـر 

 یک در نگشایــــــــد که  بپرسد خبرم را

یک بچـــــــه همسایه  ندیدم به سرکوی

تا شــــــــرح دهم قصهء سیر و  سفرم را

اشکم به رخ از دیـــــده روان بود ولیکن

پنهان که نبیند پســــــــرم  چشم ترم را

می خواستم این شیب و شبابم  بستاننـــــد

طفلیم دهند و سر پر شور و شــــــرم را

چشــــــــم خردم را ببرند و به من آرند

چشم صغــــــرم را نقوش و صــورم را

 کم کم همه را درنظــــر آوردم و  ناگاه

ارواح گرفتنــــــــد همه دور و برم را

گویی پی دیدار عزیزان بگشودنـــــــد

هم چشم دل کورم و همه گوش کرم را

این خندهء وصلش به لب آن گریهء هجران

این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را

این ورد شبم خواهد و  آن نالهء شبگیـر

وان زمزمهء صبح و دعای سحـــــرم را

تا خود به تقــــــــلا به درخانه رساندم

بستند به صـــد دایره راه گـــــذرم را

یکباره قــــرار از کف من رفت و نهادم

برسینهء دیـــــــــــوار درخانه سرم را

 صوت پدرم بود که  میگفت "چه کردی،

در غیبت من عائـــــــــلهء دربدرم را؟"

حرفم  به دهان بود ولی سکسکه نگذاشت

تا بازدهـــم شـــرح قضــــا و قدرم را

فی الجمـله شدم ملتمس از در به  دعایی

کز حق طلبم فرصت صبــــر و ظفرم را

اشکم به طواف حــــرم کعبه چنان گرم

کز دل بزدود آنهمه زنگ و کـــدرم را

ناگه، پسرم گفت: " چه میخواهی ازین در؟"

گفتم، "پسرم، بوی صفـــــای پدرم را!

 

«محمدحسین شهریار»


 
آهنگ دیگر
ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٧  کلمات کلیدی: منوچهر آتشی ، من با خدای دیگران در جنگ و با شیطانشان دوست

شعرم سرود پاک مرغان چمن نیست
 تا بشکفد از لای زنبق های شاداب
 یا بشکند چون ساقه های سبز و سیراب
 یا چون پر فواره ریزد روی گل ها
 خوشخوان باغ شعر من زاغ غریب است
 نفرینی شعر خداوندان گفتار
 فواره ی گل های من مار است و هر صبح
 گلبرگ ها را می کند از زهر سرشار
من راندگان بارگاه شاعران را
 در کلبه ی چوبین شعرم می پذیرم
 افسانه می پردازم از جغد
 این کوتوال قلعه ی بی برج و بارو
 از کولیان خانه بر دوش کلاغان
 گاهی که توفان می درد پرهایشان را
 از خاک می گویم سخن ، از خار بدنام
 با نیش های طعنه در جانش شکسته
 از زرد می گویم سخن ، این رنگ مطرود
از گرگ این آزاده ی از بند رسته
 من دیوها را می ستایم
 از خوان رنگین سلیمان می گریزم
 من باده می نوشم به محراب معابد
من با خدایان می ستیزم
 من از بهار دیگران غمگین و از پاییزشان شاد
 من با خدای دیگران در جنگ و با شیطانشان دوست
 من یار آنم که زیر آسمان کس یارشان نیست
 حافظ نیم تا با سرود جاودانم
 خوانند یا رقصند ترکان سمرقند
 ابن یمینم پنجه زن در چشم اختر
مسعود سعدم ، روزنی را آرزومندم
 من آمدم تا بگذرم چون قصه ای تلخ
 در خاطر هیچ آدمیزادی نمانم
 اینجا نیم تا جای کس را تنگ سازم
 یا چون خداوندان بی همتای گفتار
 بی مایگان را از ره تاریخ رانم
 سعدی بماناد
 کز شعله ی نام بلندش نامها سوخت
 من می روم تا شاخه ی دیگر بروید
 هستی مرا این بخشش مردانه آموخت
ای نخل های سوخته در ریگزاران
حسرت میندوزید از دشنام هر باد
 زیرا اگر در شعر حافظ گلنکردید
 شعر من ، این ویرانه ، پرچین شما باد
ای جغد ها ، ای زاغ ها غمگین مباشید
 زیرا اگر دشنام زیبایی شما را رانده از باغ
و آوازتان شوم است در شعر خدایان
 من قصه پرداز نفس های سیاهم
 فرخنده می دانم سرود تلختان را
من آمدم تا بگذرم ، آری چنین باد
 سعدی نیم تا بال بگشایم بر آفاق
مسععود سعدم تنگ میدان و زمین گیر
 انعام من کند است و زنجیر است و شلاق

«منوچهر آتشی»


 
قضا و قدر
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۳  کلمات کلیدی: خیام ، چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

نیکی و بدی که در نهاد بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

«خیام»


 
مرغ آمین
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٢  کلمات کلیدی: نیما یوشیج ، مرغ آمین

مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده
رفته تا آنسوی این بیداد خانه
باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه.
نوبت روز گشایش را
در پی چاره بمانده.
 
می شناسد آن نهان بین نهانان ( گوش پنهان جهان دردمند ما)
جور دیده مردمان را.
با صدای هر دم آمین گفتنش، آن آشنا پرورد،
می دهد پیوندشان در هم
می کند از یاس خسران بار آنان کم
می نهد نزدیک با هم، آرزوهای نهان را.
 
بسته در راه گلویش او
داستان مردمش را.
رشته در رشته کشیده ( فارغ از عیب کاو را بر زبان گیرند)
بر سر منقار دارد رشته ی سردرگمش را.
 
او نشان از روز بیدار ظفرمندی است.
با نهان تنگنای زندگانی دست دارد.
از عروق زخمدار این غبارآلوده ره تصویر بگرفته.
از درون استغاثه های رنجوران.
در شبانگاهی چنین دلتنگ، می آید نمایان.
وندر آشوب نگاهش خیره بر این زندگانی
که ندارد لحظه ای از آن رهایی
می دهد پوشیده، خود را بر فراز بام مردم آشنایی.

...

«نیما یوشیج»


 
زیباترین حرفت را بگو
ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢۳  کلمات کلیدی: احمد شاملو ، زیباترین حرفت را بگو

زیباترین حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتت را آشکاره کن
و هراس مدار از آنکه بگویند ترانه ای بیهوده می خوانی
چرا که عشق خود حرفی بیهوده نیست
چرا که عشق
خود فرداست
خود همیشه است
حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید
اگر بر ماش منتی است...

«شاملو»


 
غارتگر
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۸  کلمات کلیدی: مهدی اخوان ثالث ، نادر از هند نبرد، آنچه تو بردی ز دلم

با نگاهی که شب دوش اشارت کردی
به خدا بود و نبودم همه غارت کردی

آشکارا نتوان گفت چه کردی و چه بود
آن عبارت که تو پنهان به اشارت کردی

کعبه‌ی گل همه را، کعبه‌ی دل خاصان راست
کعبه سهل است، خدا را تو زیارت کردی

دلم آتشکده‌ی عشق و ز غم ویران بود
تو بت آتشکده‌ی عشق عمارت کردی

شعر و شور و دل دیوانه و آزادگیم
همه را بسته‌ی زنجیر اسارت کردی

ابر من عابر آفاق نهان نومیدی
آشکارا تو ز امید عبارت کردی

کاش می‌شد بنویسم چه نوشتی با چشم
کاش می‌گفت عبارت چه اشارت کردی

نادر از هند نبرد، آنچه تو بردی ز دلم
که تو مهری و مهاری و مهارت کردی

دلم ایران و تو اسکندر طاییس اطوار
زدی و سوختی و کشتی و غارت کردی

«مهدی اخوان ثالث»


 
چه میکشم
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/٢۳  کلمات کلیدی: محمد حسین شهریار ، در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم

 

«محمدحسین شهریار»


 
طعم پاییز
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی: احمدرضا احمدی ، طعم لبان تو

از هر لیوانی که آب نوشیدم
طعم لبان تو و پاییزی
که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
فراموشی پس از فراموشی
امّا
چرا طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن
گم شدی در خانه مانده بود ؟

ما سرانجام توانستیم
پاییز را از تقویم جدا کنیم
امّا
طعم لبان تو بر همه لیوانها و بشقابها
حک شده بود
لیوانها و بشقابها را از خانه بیرون بردم
کنار گندمها دفن کردم
 
تو در آستانه در ایستاده بودی
تو در محاصره لیوانها و بشقابها مانده بودی
گیسوان تو سفید
امّا
لبان تو هنوز جوان بود

«احمدرضا احمدی»


 
لذتی پر ‌آشوب
ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی: افشین یداللهی ، عشق ، لذتی پر آشوب

نیمه جانی بر کف

کوله باری بر دوش

مقصدی بی پایان

قرن ها پشت افق

سحری سرگردان

که در آن آتش کم نور نگاهی تنها

سینه ی ساکت صحرای سحرگاهی را

مثل یک آینه رو به برهوت

پی سوسوی نگاهی دیگر

بی ثمر می‌کاود

وحشتی بیگانه، در سراپای وجود

لذتی پر آشوب، پای محراب سجود

در دل ویرانی آخرین دلخوشیم

چشم ویرانگر توست

خسته از جنگیدن

آخرین فرصت صلح

عشق عصیانگر توست

کاش غیر از من و تو، هیچ کس باخبر از ما نشود

نوبت بازی ما باشد و دیگر هرگز

نوبت بازی دنیا نشود...  

«افشین یداللهی»


 
دانه های باران
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: سیاوش کسرایی ، دانه های باران ، دل هوای بانگ عاشقانه دارد

دانه های باران به شیشه ها

ترانه دارد

در اجاق من آتشی

به چشمان من

زبانه دارد

بسته هر دری

خفته هر که خانه دارد

مرغ هوا هم آشیانه دارد

شب سمج می نماید و دل

بهانه دارد

دل هوای او

دل هوای می

دل هوای بانگ عاشقانه دارد 

آن پرستو که از دیار ما

بار غم به دل

رفت و کس ندانم کزو

نشانه دارد 

غم نشسته باغ جان من

جنگلی است بی شکوفه لیک

بنگر ای بهار دیررس

شاخه ها جوانه دارد

آتش است و... شعله ها و دود

طرح او فکنده در نظر

با خیال او نگاه من

خلوتی شبانه دارد

پشت شیشه ها

باد رهگذر

ترانه دارد...

«سیاوش کسرایی»


 
لحظه دیدار نزدیک است
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱۳  کلمات کلیدی: مهدی اخوان ثالث ، لحظه دیدار نزدیک است

لحظه دیدار نزدیک است

 باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد، دلم، دستم 

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

 های ! نپریشی صفای زلفکم را، دست!

 آبرویم را نریزی، دل !

ای نخورده مست !

لحظه دیدار نزدیک است . 

 «مهدی اخوان ثالث»


 
← صفحه بعد