بت تراش
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢۱  کلمات کلیدی: نادر نادرپور ، ناز هزار چشم سیه را خریده ام

پیکر تراش پیرم و با تیشه خیال

یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام

تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سیه را خریده ام

 

بر قامتت که وسوسه شستشو در اوست

پاشیده ام شراب کف آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم

دزدیده ام ز چشم حسودان، نگاه را

 

تا پیچ و تاب قد تورا دلنشین کنم

دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام

از هر زنی، تراش تنی وام کرده ام

از هر قدی، کرشمه رقصی ربوده ام

 

اما تو چون بتی که به بت ساز ننگرد

در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای

مست از می غروری و دور از غم منی

گویی دل از کسی که تورا ساخت کنده ای

 

هشدار! زان که در پس این پرده نیاز

آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام

یک شب که خشم عشق تو دیوانه ام کند

بینند سایه ها که تو را هم شکسته ام

 

نادر نادرپور


 
از مشرق خیال
ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: فریدون مشیری ، از مشرق خیال ، غیر از تو، هر چه هست فراموش می کنم

صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

وز مشرق خیال

تو، صبح تابناک تری را

 سر در کنار من --

با چهره شکفته چو گلهای نسترن

لبخند می زنی.

 

من، آفتاب پاک تری را

در نوشخند مهر تو می بینم

در مطلع بلند شکفتن.

 

من، روز خویش را

با آفتاب روی تو،

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز میکنم.

 

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال:

- که دستم به دست توست! -

من، جای راه رفتن،

پرواز میکنم!

  

آن لحظه ها که  مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم:

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم، در ازدحام شهر

غیر از تو، هر چه هست فراموش می کنم.

 

گویند این و آن به هم – آهسته -:

هان و هان !

دیوانه را ببینید!

بی خود ، چو کودکان،

لبخند میزند!

با خود، چگونه گرم سخن گفتن است؟! – آه ،

من، دور از این ملامت بیگاه ،

همچنان ،

سر مست ،

در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم ،

 

آخر، چگونه بانگ برآرم که :- عاقلان!

دیوانه نیستم،

به خدا.......

به خدا سخت عاشقم!

فریدون مشیری


 
رهایی
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٥  کلمات کلیدی: شفیعی کدکنی ، کمترین تصویری از یک زندگانی

کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را نان و آبی باید و آنگاه آوازی ...

کمترین تصویری از یک زندگانی:

آب،

نان،

آواز،

ور فزون تر خواهی از آن،

گهگاه پرواز

ور فزون تر خواهی از آن شادی آغاز

آنچنان بر ما به نان و آب،

اینجا تنگ سالی شد

که کس در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد،

شوق پروازی نخواهد بود

 شفیعی کدکنی