وصیت
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢۸  کلمات کلیدی: حمید مصدق

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
من می شناختم او را
نام تو راهمیشه به لب داشت

حتی
در حال احتضار
آن دلشکسته عاشق بی نام و بی نشان
آن مرد بی قرار
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود
و گفتگو نمی کرد
جز با درخت سرو
در باغ کوچک همسایه
شبها به کارگاه خیال خویش
تصویری از بلندی اندام می کشید
و در تصورش
تصویر تو بلندترین سرو باغ را
تحقیر کرده بود
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او پاک زیست
پاکتر از چشمه ای نور
همچون زلال اشک
یا چو زلال قطره باران به نوبهار
آن کوه استقامت
آن کوه استوار
 
وقتی به یاد روی تو می بود
می گریست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی دیدن رویت را
حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت
اما برای دیدن توچشم خویش را
آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاک را
پنداشت
آلوده است و لایق دیدار یارنیست
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
آن لحظه ای که دیده برای همیشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شاید روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آید


«حمید مصدق»


 
صبر
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٥  کلمات کلیدی: نیکوس کازانتزاکیس

نیکوس کازانتزاکیس(نویسنده یونانی) تعریف می‌کند که در کودکی، پیله کرم ابریشمی را روی درختی می‌یابد، درست زمانی که پروانه خود را آماده می‌کند تا از پیله خارج بشود. کمی منتظر می‌ماند، اما سرانجام‌، چون خروج پروانه طول می‌کشد، تصمیم می‌گیرد به این فرآیند شتاب ببخشد. با حرارت دهان‌اش پیله را گرم می کند، تا این که پروانه خروج خود را آغاز می‌کند. اما بال‌هایش هنوز بسته‌اند و کمی بعد می‌میرد.

 

کازانتزاکیس می‌گوید : بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود، اما من انتظار کشیدن را نمی‌دانستم. آن جنازه کوچک تا به امروز، یکی از سنگین‌ترین بارها بر روی وجدانم بوده . اما همان جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد : فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان. بردباری لازم است، و نیز انتظار زمان موعود را کشیدن، و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است.


 
آغاز کلام
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٢  کلمات کلیدی: گابریل گارسیا مارکز

زندگی آنچه که زیسته ایم نیست بلکه چیزی است که به یاد می آوریم تا روایتش کنیم. گابریل گارسیا مارکز