زمستان
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: مهدی اخوان ثالث ، سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت !
سرها در گریبان است
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی؛
به اکراه آورد دست از بغل بیرون،
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سینه می‌آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم،
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم، من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم
منم، من، سنگ تیپا خورده رنجور
منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد
تگرگی نیست، مرگی نیست
حدیثی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا! گوش سرما برده است، این یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفس‌ها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان است ...
 

مهدی اخوان ثالث


 
از قصیده آبی، خاکستری، سیاه
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱  کلمات کلیدی: حمید مصدق

در میان من و تو فاصله هاست .
گاه می اندیشم ،
-
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری .
دستهای تو توانایی آن را دارد ؛
-
که مرا،
زندگانی بخشد .
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.

می توانی تو به من، زندگانی بخشی.
یا بگیری از من، آنچه را می بخشی.

*****

 ...

*****

من در آیینه رخ خود دیدم
وبه تو حق دادم.
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم.

چه امید عبثی،
من چه دارم که تو را در خور؟ -هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟ -هیچ

تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟ - همه چیز
تو چه کم داری؟ -هیچ
بی تو در می یابم،
چون چناران کهن
از درون تلخی دردآویزم را.
کاهش جان من این شعر من است.

آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی.
-راستی شعر مرا می خوانی؟-
 نه ، دریغا، هرگز،

باورم نیست که خواننده شعرم باشی
 - کاشکی شعر مرا می خواندی!-

... .

حمید مصدق