به باغ همسفران
ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٩  کلمات کلیدی: سهراب سپهری ، صدا کن مرا ، بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
. . . .
سهراب سپهری


 
سرود آشنایی
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٠  کلمات کلیدی: احمد شاملو

کیستی که من

 این گونه

 به اعتماد

نام خود را باتو می گویم................

کلید خانه ام را در دست ات می گذارم

نان شادی هایم را باتو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم

 و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم؟

کیستی که من

اینگونه به جد

در دیار رویاهای خویش

با تو درنگ می کنم؟

کدامین ابلیس

تو را اینچنین به گفتن «نه»

 وسوسه می کند؟

یا اگر خود فرشته یی است

از دام کدام اهریمنت

  بدینگونه

 هشدار می دهد؟

تردیدی است این؟

یا خود

 گام صدای بازپسین قدم هاست

که غربت را به جانب زادگاه آشنایی فرود می آوری؟

من فروتن بوده ام

و به فروتنی از عمق خوابهای پریشان خاکسار خویش

تمامی عظمت عاشقانه ی انسانی را سروده ام تا نسیمی برآید.

 نسیمی برآید و ابرها قطرانی را پاره پاره کند.

و من بسان دریایی از صافی آسمان پر شوم .

از آسمان و مرتع و مردم پر شوم.

تا از طراوت برفی آفتاب عشقی که بر افق ام می نشیند یک چند در سکوت و آرامش سرشار شوم

چرا که من دیرگاهی ست جز این قالب خالی که به دندان طولانی لحظه ها خاییده شده است  نبوده ام . . . . . . . . . . . . . . .

احمد شاملو