سیب
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سیب ، باغچه ، عشق ، علی محمدی

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

«علی محمدی»


 
سیب
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سیب ، حمید مصدق ، باغچه ، خندیدی

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

«حمید مصدق»


 
در این زمانه بی های و هوی لال پرست
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: لال پرست ، اناالحق ، کلاغ ، بهمنی

در این زمانه بی‌‌های و هوی لال پرست 
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست 

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را 
برای این همه ناباور خیال پرست؟

به شب نشینی خرچنگهای مردابی
چگونه رقص کند, ماهی زلال پرست !

رسیده‌ها چه غریب و نچیده می‌‌افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست! 

رسیده‌ام به کمالی که جز اناالحق نیست 
کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده‌ام و زنده بودنم خاری است ـ
به تنگ چشمی نامردم زوال پرست

«محمد علی بهمنی» 


 
آرزو
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳٩۱  کلمات کلیدی: تار مو ، مسجد ، تیره روز ، فصیح الزمان رضوانی شیرازی

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟!

به کسی جمال خود را ننموده‏یی و بینم
همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو ببُر سر از تنِ من، ببَر از میانه، گویی!

به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم
شده‏ام ز ناله، نالی، شده‏ام ز مویه، مویی

همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی!

چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟

شود این که از ترحّم، دمی ای سحاب رحمت!
من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویی؟!

بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت!
سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی!

نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم
نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویی

ز چه شیخ پاکدامن، سوی مسجدم بخواند؟!
رخ شیخ و سجده‏گاهی، سر ما و خاک کویی

بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویی!

نظری به سویِ (رضوانیِ) دردمند مسکین
که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی‏

"فصیح الزمان رضوانی شیرازی"