سایه حق
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی: عبدالرحمن جامی ، خوبرویان را شده سرمایه ای ، مجنون ، لیلی

ای به یادت تازه جان عاشقان!

ز آب لطفت تر، زبان عاشقان!

از تو بر عالم فتاده سایه‌ای

خوبرویان را شده سرمایه‌ای

عاشقان افتادهٔ آن سایه‌اند

مانده در سودا از آن سرمایه‌اند

تا ز لیلی سر حسنش سر نزد

عشق او آتش به مجنون در نزد

تا لب شیرین نکردی چون شکر

آن دو عاشق را نشد خونین، جگر

تا نشد عذرا ز تو سیمین‌عذار

دیدهٔ وامق نشد سیماب‌بار

تا به کی در پرده باشی عشوه‌ساز

عالمی با نقش پرده عشقباز؟

وقت شد کین پرده بگشایی ز پیش

خالی از پرده نمایی روی خویش

در تماشای خودم بی‌خود کنی

فارغ از تمییز نیک و بد کنی

عاشقی باشم به تو افروخته

دیده را از دیگران بردوخته

گرچه باشم ناظر از هر منظری

جز تو در عالم نبینم دیگری

در حریم تو دویی را بار نیست

گفت و گوی اندک و بسیار نیست

از دویی خواهم که یکتای‌ام کنی

در مقامات یکی، جای‌ام کنی

تا چو آن سادهٔ رمیده از دویی

«این منم» گویم «خدایا! یا توئی؟»

گر منم این علم و قدرت از کجاست؟

ور تویی این عجز و سستی از که خاست؟

«عبدالرحمن جامی»


 
بازآید
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٤  کلمات کلیدی: حافظ ، عمر بگذشته

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید

عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید

 دارم امید بر این اشک چو باران که دگر

برق دولت که برفت از نظرم بازآید

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود

از خدا می‌طلبم تا به سرم بازآید

خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز

شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید

گر نثار قدم یار گرامی نکنم

گوهر جان به چه کار دگرم بازآید

کوس نودولتی از بام سعادت بزنم

گر ببینم که مه نوسفرم بازآید

مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح

ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید

آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ

همتی تا به سلامت ز درم بازآید

 «حافظ»


 
بودن
ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱  کلمات کلیدی: احمد شاملو ، فانوس عمرم را ، یادگاری جاودانه ، کاج خشک کوچه بن بست

گر بدینسان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه نا پاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر طراز بی بقای خاک

«احمد شاملو»