باران
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٧  کلمات کلیدی: حمید مصدق ، باران

وای باران ! باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

میپرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران، باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب رویای فراموشی هاست

خواب را دریابم

که درآن دولت خاموشی هاست

با تو در خواب ، مرا

لذت ناب هماغوشی هاست

از گریبان تو صبح صادق

میگشاید پر و بال

تو گل سرخ منی

تو گل یاسمنی

تو چنان شبنم پاک سحری؟

نه ، از آن پاکتری

تو بهاری؟

نه ، بهاران از توست

از تو میگیرد وام

هربهار این همه زیبایی را

هوس باغ و بهارانم نیست

ای بهین باغ و بهارانم تو

سیل سیال نگاه سبزت

همه بنیان وجودم را ویرانه کنان میکاود

من به چشمان خیال انگیزت معتادم

و در این راه تباه

عاقبت هستی خود را دادم

 

«حمید مصدق»