مناجات
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۸  کلمات کلیدی: امام سجاد(ع) ، دردهایی هست که نمی توان گفت ، مناجات

الهــــــــی...

دردهایی هست که نمی توان گفت.

و گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست.

 

...الهــــــــی...

اشک هایی هست که با هیچ دوستی نمی توان ریخت.

و زخم هایی هست که هیچ مرحمی آنرا التیام نمی بخشد.

و تنهایی هایی هست که هیچ جمعی آنرا پر نمی کند.

 

الهــــــــی...

پرسش هایی هست که جز تو کسی قادر به پاسخ دادنش نیست.

دردهایی هست که جز تو کسی آنرا نمی گشاید.

قصد هایی هست که جز به توفیق تو میسر نمی شود.

 

الهــــــــی...

تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمی بخشد.

تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست.

و دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت نمی شود.

 

الهــــــــی...

قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایتگرش تویی.

و به آزمون هایی دچارم که اگر دستم نگیری و مرا به آنها محک بزنی، شرمنده خواهم شد.

 

الهــــــــی...

با این همه باکی نیست...

زیرا من همچون تویی دارم...

تویــــی کــــه هماننـــــدی نـــــداری...

رحمتـــــت را هیــــــچ مــــــرزی نیست...

ای تـــو خـالق دعـــــــا و مـــــــالک " آمـــــین"...

«امام سجاد (ع)»


 
در گلستانه
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٠  کلمات کلیدی: سهراب سپهری ، در گلستانه ، شقایق

دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری، ریگی، لبخندی.

پشت تبریزی‌ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می‌زند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه‌زاری سر راه.
بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ
و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
"من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
چه کسی پشت درختان است؟
هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت
ظهر تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
سایه‌هایی بی‌لک،
گوشه‌یی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
دورها آوایی است، که مرا می‌خواند."

«سهراب سپهری»