تا روشنی های بلند آسمانی
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢٤  کلمات کلیدی: فریدون مشیری ، خورشید ، چشم ، آسمان

پنهان نگاهم می کند , چشمی وصدناز !

پنهان نگاهش می کنم , می خوانمش باز.

می خواهدم پیداست از طرز نگاهش

دزدیده دیدن های او می گویدم راز

می خواهمش وز شوق این احساس سرشار

ذرات من پیوسته در رقصند و آواز

خورشید خندان لبش با می هم آغوش ,

مهتاب تابان رخش با گل هم آواز.

می خواهمت , ا ی با غ لبریز از ترانه !

می خوانمت در ا شک و آواز شبانه.

میبینمت در تار و پود سینه , در دل

چون هرم آتش می کشی در من زبانه !

می آرمت از لا به لای جان به دفتر !

تا در سرود من بمانی جاودانه !

می جویمت در آسمان , در برگ , درآب !

میپرسمت از قله های بی نشانه !

با یاد تو , سرگشته در کوهم همیشه.

آمیزه ای از شوق و اندوهم همیشه .

میخواهمت ای باتو شیرین زندگانی 1

ای دستهایت ساقه های مهربانی !

ای هستی ام را کرده چشمان تو تاراج ,

بخشیده بار دیگرم شور جوانی !

می خواهمت , ای خوشتر از صبح بهاران !

ای چشمهایت عشق را , آیینه باران !

ای کاش می گفتی چه می خواهد دل تو

از این دل آواره در اندوهزاران !

ساقی به فریادم برس غم پرپرم کرد!

  چشمان او , چشمان او خاکسترم کرد !

دیگر گل خورشید , از سرخی به زردی ست .

   غم , در نگاه آسمان لاجوردیست .

با یاد چشمش مانده ام تنهای تنها ,

تنها خدا داند که تنهایی چه دردیست !!!!

«فریدون مشیری»