از قصیده آبی، خاکستری، سیاه
ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۱  کلمات کلیدی: حمید مصدق ، عشق ، مستی ، چشمهای تو

در میان من و تو فاصله هاست .
گاه می اندیشم ،
-
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری .
دستهای تو توانایی آن را دارد ؛
-
که مرا،
زندگانی بخشد .
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا،
سطر برجسته ای از زندگی من هستی.

دفتر عمر مرا،
با وجود تو شکوهی دیگر،
رونقی دیگر هست.

می توانی تو به من، زندگانی بخشی.
یا بگیری از من، آنچه را می بخشی.

*****

 ...

*****

من در آیینه رخ خود دیدم
وبه تو حق دادم.
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم.

چه امید عبثی،
من چه دارم که تو را در خور؟ -هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟ -هیچ

تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟ - همه چیز
تو چه کم داری؟ -هیچ
بی تو در می یابم،
چون چناران کهن
از درون تلخی دردآویزم را.
کاهش جان من این شعر من است.

آرزو می کردم که تو خواننده شعرم باشی.
-راستی شعر مرا می خوانی؟-
 نه ، دریغا، هرگز،

باورم نیت که خواننده شعرم باشی
 - کاشکی شعر مرا می خواندی!-

... .

حمید مصدق