باید
ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦  کلمات کلیدی: فروغ فرخزاد ، دیوانه وار ، اعتماد
وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود
هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم: باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
«فروغ فرخ زاد»