چراغ چشم تو
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠  کلمات کلیدی: فریدون مشیری ، چراغ چشم تو ، اسب سپید ، صبر

تو کیستی ، که من اینگونه ، بی تو بی تابم ؟

شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .

 تو چیستی ، که من از موج هر تبسم تو

بسان قایق ، سرگشته ، روی گردابم !

 

تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپید ؟

تو را کدام خدا ؟

تو از کدام جهان ؟

تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟

تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم ؟

تو از کدام سبو ؟

 

من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه !

مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه !

 

کدام نشأه دویده است از تو در تن من ؟

که ذره های وجودم تو را که می بینند ،

به رقص می آیند ،

سرود می خوانند !

 

چه آرزوی محالی است زیستن با تو

مرا همین بگذارند یک سخن با تو :

به من بگو که برو در دهان شیر بمیر !

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف !

ستاره ها را از آسمان بیار به زیر ؟

 ترا به هرچه تو گویی ، به دوستی سوگند

هر آنچه خواهی از من بخواه ، صبر مخواه .

 که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته ست !

تو آرزوی بلندی و ، دست من کوتاه

تو دوردست امیدی و پای من خسته ست .

همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است .

«فریدون مشیری»