آزار دل

یکی دلشکن می کشی  توبه کرد

که گلگون نگردد ز می روی زرد

چنان توبه کرد او نزدیک ذات

که از خضر نگرفت آب حیات

ولی مردم آزاریش کار بود

ستم پیشه بر خلق بسیار بود

چو بگذشت زین خاکدان خراب

یکی زاهل عرفان بدیدش بخواب

همی دست حیرت که می زد به سر 

 نبودش جز این کار ، کار دگر

بگفتا که ای توبه کار از شراب

مگر تو نیاسوده ای از عذاب؟

بگفتا گناه می ام رانده است

ولی مردم آزاریم مانده است

بگو باده نوشان ایام را

خراباتیان می آشام را

که گر خاک عالم به می گل کنی

به از آنکه آزار یک دل کنی

«میرزا اسدالله طالبی»

/ 0 نظر / 26 بازدید