به باغ همسفران

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
. . . .
سهراب سپهری

/ 18 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سحرجووووووووووووووووووون

اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تورا از خدا ميگرفتم.. وگر سنگ بودم به هر جا که بودم سر رهگذار تو جا ميگرفتم.. اگر ماه بودی به صد ناز شايد شبی بر لب بام من مينشستی.. وگر سنگ بودی به هر جا که بودی مرا ميشکستی٬ مرا ميشکستی..

تادايان

http://jomleharo-bekhoon.persianblog.ir دوست عزیز وقت کردی یه سر بزن

مريم بانو

زود بيا که بر گه های شانس ؛ تموم شد ... ۱۰۰ تا بيشتر نيست لطفا یادتون نره که به من بگید جا های خالی رو چه جوری پر کردید . سلام دوست خوبم . ممنونم از اینکه وقت گذاشتید ؛ افتخار دادید و یک عاشقانه رو نورباران کردید

هلن

سلام اينجا چرا همش شعرای اينو اونه؟

دختر و پسر گيلانی

سلام شعر زيبايی بود ديگه به ما سر نمی زنی ما آپ کرديم سر بزنی خوشحالمون می کنی

گندم سبز

سلام سلام صدا كن مرا تا بيابم تو را شايد بتوان طعم لطيف صميميت با تو را چشيد بيا زندگي را بدزديم و به باغ همسفران پناهي بريم براي با هم بودن! پارسي و پيروز باشي

پريا

به روزم با یک دل نوشته

ميکاييل

در شکست شیشه دل احتیاج به سنگ نیست... این شقایق با نگاهی سرد پرپر میشود... سلام وبلاگت حرف نداره به دلتنگستان من هم سری بزن بای

عشق به خدا شاهراهی به کمال

کجاست آنچه که برایش بهار را قربانی می کنند و زمستان را با قندیلهایش به پایش میسوزانند؟ کجاست وعده گاه شیرین آن روزها ؟ ای کودک احساس تو تحمل کمی سرما را نداری ... زمستان مرا چرا میسوزانی؟ برفهایم را به من پس بده و شاخه های خشکیده ام را .... کلاغ های زیبایم را و کنج اتاقی که یک دیوار آنطرف تر روح مهربانی در جسم زیبایش آرمیده است ! هزاران مرگ را در تالاب ننگین سکوتم شسته ام ... تو میگویی مرده شور ؟؟؟ تو را تنبیه میکنم ! که دیگر نگویی نمی خواهی ... و دیگرنگویی که می خواهی ! من ساده تر هم خواهم شد ! و سکوتم سنگین تر ... حتی نگاهم شاید غضبناک شود! این تو و این راه دراز ... این تو و این همه خجالت ! من سنگینی ذهنم را بر شانه های کوچکت میگذارم تا بدانی چه سنگین است ... تا به لرزیدن پای اراده ام نخندی . بوی بدی از تو می آید ... باز هم به میهمانی اندیشه ام شلخته آمده ای ! اینجا که میایی بی ادب تر می شوی .. و گستاخ تر.