باید

وقتی اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر

قلب چراغ های مرا تکه تکه می کردند

وقتی که چشم های کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می بستند
و از شقیقه های مضطرب آرزوی من
فواره های خون به بیرون می پاشید
چیزی نبود
هیچ چیز بجز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم: باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
«فروغ فرخ زاد»
/ 2 نظر / 6 بازدید
ققنوس

دیشب به خواب دیدمت ای آشنای رود سنگین و پر سکوت با نغمه های غریبانه باز خواندمت اما دگر چه سود ؟ کز این حدیث هزارباره جان بی نفس رنجور و خسته ام با هر ترانه تو را تا کران عشق بردم ولی چه زود رنجیدی از ترانه ققنوس شب نوشت وز رنگ تنگدلی های آخرین سرود همچون هم او که رفت ، بس سهمگین و غریب فرسنگ ها دور تر از روح صحبتم غمگین شدی و دلت با ترانه ای ابری شد و گرفت من کیستم ؟ که به تکرار هر غزل آزرده می کنم دلی و بازش نمی برم بر طرف ساحل معنا و عمق شعر جانا چه اشتباه بزرگی که هرچه بود نادیده خواندی و ققنوس ناشناس همچون همان صداقت آخرین کلام ختم ترانه این جان خسته شد . حیف از حدیث عشق

هديه

شعرای فروغ همشون رو دوست دارم و خيليهاشون رو هم از شدت علاقم از بر کردم سليقه خوبی در انتخاب شعرها داری دست مريزاد خدا قوت